محمد على مجاهدى

210

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

بنگر كه از شماتت اعدا چه مىكشيم ؟ * چون مانده‌ايم بيكس و بىآشنا ؟ بگو پا تا به سر نشسته به خون در مصيبتم * يادآور اين حكايت و ، سر تا به پا بگو يك يك بخوان وقايع جانسوز اهل بيت * اين قصه را بيان كن و ، تا انتها بگو خوناب ديده آمد و ما را ز سر ، گذشت * اين سرگذشت را همه بهر خدا بگو داد از يزيد سنگدل و ، جور شاميان * وز دست كوفيان جفاكار ، الامان ! چون باز كرد خيل حرم در مدينه ، بار * شيون افكند غلغله در چرخ بيقرار آرام شد مسافر و ، تشويش شد مقيم * بربست رخت ، راحت و بگشود رنج ، بار شد وحشتى عظيم ، كه آسودگان خاك * گفتند : گشت زلزلهء ساعت « 1 » آشكار بر تن ، الف ز خط شعاعى كشيد مهر * از كهكشان فشاند به سر كاه ، روزگار گفتى كه پشت گاو زمين از آن الم شكست * گفتى گسست ناقهء پير فلك ، مهار هركس نظر فكند بر آن خيل پرالم * بر سر زد از مصيبت و بگريست زار زار افكنده ز آن عمل سرخجلت به زير ، چرخ * روى زمين ز كردهء آن قوم ، شرمسار مردم ، چو مردمك همه از غم سياه‌پوش * مرغان چو ماهيان همه از درد ، داغدار از هاىهاى گريهء بىاختيار ، گشت * طفل سرشك ماتميان ، طفل شيرخوار از بس كه بيختند به سر خاك ، مردمان * گرديد سرنوشت خلايق ، خط غبار شد دور چرخ ، حلقهء ماتم به اهل بيت * ز آن غم ، ز بس زمين و زمان گشت سوگوار عالم ز آه ماتميان ، بس كه تيره شد * زد طعنه بر سياهى شب ، ظلمت نهار آن بانگ و نوحه ، گوش فلك كى شنيده بود ؟ * كى ديده بود شور چنان ، چشم روزگار ؟ پس گشت مقتداى چهارم ، امام دين * گريان ، روان به روضهء جدّ بزگوار يك چند ، روى راز به عرض نياز كرد * آن گاه لب به شكوهء آن قوم ، باز كرد كآنان كه لاف مهر تو اى مقتدا ! زدند * دور از تو ، طبل كينهء ما بر ملا زدند قومى كه مىزدند دم از يارى حسين * آخر به دشمنان در صلح و صفا زدند

--> ( 1 ) . مراد روز قيامت است .